تبليغاتX
توئی که نمی شناسمت
نینا

تو را دوست نمي‌دارم

گرچه گلي در نظر آيي

يا ياقوت زردي

يا ميخكي

كه آتش، آن‌ها را به كشتن خواهد داد

تو را دوست مي‌دارم

چونان حقايق تاريك

كه دوست‌داشتني هستند

من حقيقت تو را دوست مي‌دارم

اگر گياهي باشي كه هيچ‌گاه شكوفه نداده است

باز دوستت مي‌دارم

حقيقت مطلق تورا

و عشقي كه از تو

در بدنم زندگي مي‌كند

دوستت مي‌دارم، بي‌آنكه بدانم چرا؟

يا چه زماني؟ در كجا؟

تو را آشكارا دوست مي‌دارم

ما به هم نزديكيم

به قدري نزديك كه دستان تو بر سينه‌ام

همان دستان من است

به قدري كه بستن چشمان تو

همان به خواب رفتن من است

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/02ساعت 15:7  توسط نینا | 

این نوشته خطی است که با دلتنگی بر دیوار سیاه زندگی ام می نویسم . شاید خسته ای بر این دیوار سری بزند و این یادگاری کمرنگ را زمزمه کند .

اما زندگی هر کس برای خویش یک حقیقت و برای دیگران یک قصه است .

احساس میکنم زندگی برای من خرابه ای است و من هم ستونی کهنه و پوسیده ام که هر دم ممکن است فرو ریزد . غمی در سینه ام بازی میکند . اگر برای غم مرزی باشد من از آن گذشته ام
+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت 21:32  توسط نینا | 

     

              گناه چشمان توست که

                          نگاهم را به اسارت گرفته اند

 

تعجبم این است

                   که تو زندانبانی و این چنین مهربانی ؟

 

محبوب من

              آن هنگام که بودنت را لمس کردم

                                    خطوط درهم ذهنم از وجودت

                تصویر محبت ساختند

 

از سیاهی ها نمیترسم

              تو هم هرگز مبادت ترس

                           نشکن

از تیر نیزه هستی

            من از ثقل بودن هم نشکسته ام

                                                        با تو

            اما

     آن هنگام که صدایم برای شنیدن سنگین گشت

                                       با تمام لحظه های روزگار

                       مرا بشکن

                                                مرا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 19:49  توسط نینا | 

به كسی دل نبند چون به تو دل نمی بندد ، خودت را به كسی نباز چون به زندگی در دنیا می بازی ، با خودت بازی نكن كه در این بازی بازنده می شوی . برایش نامه ننویس چون نه برایت می نویسد نه به تو فكر می كند ، به یادش نباش كه به یادت نیست و با او نمان كه با تو نمی ماند . بی او نمیر كه تو را میمیراند و خود نمیمیرد ، برایش دادوفغان راه نینداز كه آن سر دنیا برای خود عروسی به پا می كند . خانه دلت را برایش باز نكن كه مهمان دو روزه ات می شود و می رود . نگذار زیر سایه وجودت ، زیر سایه نگاهت مامن گزیند كه زیركانه با تبر از ریشه تو را قطع می كند . جام وجودت را در دستانش قرار نده كه چند پیاله شراب مستانه از وجودت می خورد و جام را می شكند !!! به او بها نده كه برای وجودت بهائی قائل نمی شود ، به او رو نده كه از سر و كولت بالا می رود و با وجودت بازی می كند . اصلاً با او نباش ، بهترین راه ممكن همین است كه بی او باشی ، بی او سپری كن ، بی او نفس بكش ، بی او بمان ، بی او بی وجود آزار دهنده او آزاد باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 14:42  توسط نینا | 

چه کودکانه پشت کردیم به تو وندانستیم تو همیشه پشت ما بودی ما هنوز

بنده بودن نیاموختیم و تو عمریست که خدای مایی!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 16:32  توسط نینا | 

 

یاد سال های ناسروده که می افتم
هم بازی کودکی هایم تیله هایش را
 کنار آواز پروانه ها می آ یند
 و با کشتی هایش
 ایوان شمعدانی ها را فرش می کند
 حالا فکر می کنم
چند سال از تیله ها بزرگتر شده ام ؟
 چند سال از کاشی ها ؟
سکوتی که از اردیبهشت کودکی ها
 تا امروز صبوری کرده می شکند
سکوتی سبز ، همرنگ تیله ها
 امروز دستم را گرفتی
 و تمام دنیای من کف دستهای تو جا ماند
این بار که دیدمت همراه دست هایت
 یک تیله ی کوچک سبز برایم بیاور
باور کن هنوز آن قدر کودکم
که تمام دنیایم در همان تیله ی سبز خلاصه می شود
آه ... ستاره ی سبز من
صدای ساز می اید
عنکبوتی دارم
 که گاهی تار می زند
 می خواهم او را نشانت دهم
هم اتاقی من عنکبوت سبزی است
 که آواز پروانه ها و لبخند سنجاقک ها را شکار می کند
نمی دانی چه لذتی دارد
گهواره و گریه و خواب
آخر این فصل دوباره زاده می شوم
 با یک ستاره ی سبز در قلبم
و تیله ای سبز در دستم

 

 

تو سبز را به من آموختی
 حالا از هردرختی سر بلند ترم
 دیروز رکعت آخر باران دستم را بوسیدی
 و من عجیب دلم می خواست عشقم را واژه واژه لمس کنی
 نمی دانی چه قدر دلواپس پنجره ام
 وقتی خورشید از پیله ی آسمان در می اید
پنجره ام باید یاد بگیرد
 با چه کسانی به لهجه ی دیوار حرف بزند
 و چه وقت خورشید عقیم را سرزنش کند
نمی دانم به کدام پرنده معتقدی
ولی تو را به جان هر چه چکاوک
پر آواز پروانه را نبند
 هیچ کس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد
تو دیگر چرا؟
تو که از سلاله ی تابستانی
و با تمام رنگین کمان ها نسبت داری
 آسمان بالغ می شود
 هیچ کس نمی پرسد باران اهل شمال است
یا سیگار و ستاره
 وقتی که قبل از آمدن اجازه می گیرد
سلام می کند
 وای ، باران ، دلم برای لکنتت می سوزد
 نگاهم می کند باران
 نگاهی تر ، عاشق و مبهوت
 خوابت نبرد ، صبر کن
 هنوز هم خیلی از مردم
 باران روی شانه ی چترشان جان می دهد
 تو را به جان سیب ، مخاطب
بیا برویم کمی از باران دلجویی کنیم
 بیا برویم از روی شانه ی یک شنبه چتر را برداریم
 سکوتی زلال زیر پیراهنم می وزد
 سکوتی از اردیبهشت کودکی ها
 که حوصله ی زمستان را سر برده
 خوابت برد ؟
 ببین دیوان پنجره را باز می کنم تا تفألی بر باد بزنم
 چرا نگرانی ؟
 نگران برهنگی پنجره ای یا آواز پروانه ها ؟
 شاید هم دل واپس عبور زمانی ؟
نه ، ستاره ی سبز من آسوده باش
 این دختر ساده تمام سال هایی را که گذشت
 به حساب همان سیب کال می نویسد
 وقتی که دیدمت کمی از بوی سازت را برایم کنار بگذار
 یک شنبه ما را گم نمی کند
شاید ما او را...ـ
خوابیدی عشقم ؟
شب به خیر

(مریم اسدی)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 11:22  توسط نینا | 

من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه

 هايم جاري است. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه

 هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله

 را کمرنگ تر کنند. من تنها نيستم چرا که خيالت حتي يک نفس

 از من غافل نمي شود. چقدر دوست دارم لحظه هايي را که

 دلتنگ چشمانت مي شوم. هر لحظه دوريت برايم يک دنيا

 دلتنگي است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام

 لحظه هاي عاشق بودنم از تو دور هستم . ولي من باز چشم

 براهم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 16:3  توسط نینا | 

 

اینجا من هستم؛ سکوتی محض سکوتی شکسته و

 درهم بخاطر هر روز ندیدن تو اینجا من هستم ؛ تهی از

 زندگی و روزمره‌گی خالی‌تر از همیشه؛ با کلافی درهم

و پیچ در پیچ معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها

 فرستاده‌ام اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی

من هستم و سازی مبهم اینجا من مانده ام تنها در پس

 اندوه صدا!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 12:44  توسط نینا | 
يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم
پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم
تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي
اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 14:11  توسط نینا | 
 
 
امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 9:24  توسط نینا |